مقبره خدایان مترجم طیبه حیدرزاده
پارت بیست و ششم :
فصل بیست و هفت
در بالای حفره، ایموجن با نگرانی تماشا کرده بود که کالب کوچیک و کوچیکتر میشد تا وقتی بسیار ریز شد. نور اون از دیوارهای پلکان که در اونجا ایستاده بود بازمیتابید. هر صدایی که تولید میکرد با پژواکی روحگون بهشون میرسید.
ایموجن حس کرد چیزی اشتباهه. لرزهای سرد از ترس روی بازوهاش پوستمرغی انداخت. نمیدونست چرا یهو ترسیده. آرامگاههای زیادی رو بدون مشک
لطفا صبر کنید...

طرفدار
0فکر کنم جنازه فرعون ها باشه چون ک نوشته بود ورود زن و مرد ها ممنوع ب جزع فرعون اینا هم طبق قاعده جنازه فرعون هایی باشع ک رفتن اونجا