پارت بیست و پنجم :

فصل بیست و شش

گروه دور دهانه جمع شدن. چند فوتی پایین‌تر، تاریکی پرتوهای چراغ کلاه‌هاشون رو می‌بلعید. هر پله طاقچه‌ای تراشیده و برای پاهای انسان خیلی کوچیک بود. پلکان فرود چنان شیب‌دار بود که نگاه کردن به پایین ایموجن رو دچار سرگیجه کرد. بویی از حفره بیرون می‌زد، نمناک و خاکی، مثل جویباری پس از طوفان.

ترومل مشعلی روشن کرد و اون رو پایین پلکان انداخت. مشعل مدام می‌افتاد،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کلوپاترا

    0

    آخ که دلم میخواد ترومل رو خفه کنم😬

    ۵ روز پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    🫨🤣

    ۵ روز پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    از ترومل واقعا بدم میاد امیدوارم همگی نجات پیداکنن جز اون پارت زیبایی بود تشکر

    ۵ روز پیش
  • فری فرفره

    1

    ترومل دغلباز از اول هم معلوم بود یه ریگی توی کفششه

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️