پارت شصت و چهارم :

منتظر ماند تا کیمیا همراه با پدر و مادرش برود و بعد با دو قدم فاصله از آنان، او هم حرکت کرد.همین که بقیه به احترام ورود کیمیا و مابقی، بلند شدند، مادر پرهام لبخند پررنگی زد و با ذوقی در لحنش، بی مقدمه، خطاب به کیمیا گفت:‌
-خوش اومدی عروس قشنگم.
همین جمله برای بالا پریدن ابروان کیمیا و یخ زدن خون درون رگ‌های پدرام کافی بود. گویی زنجیر دور پاهایش پیچیدند که سر جایش متوقف شد و نگاهش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالیه بینظیره قلم شما فقط من دلم میخواد این پدرام خفه کنم اصلا با مشت و لگد بیفتم بجونش دلم خنک بشه

    ۱۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تشکر می‌کنم از محبت شما

    ۷ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرام است دیگر😂قربونت عزیزم مرسی ازت

    ۷ ساعت پیش
  • مارال

    1

    ایی تف تو شرفت پدرام چقدر این بشر پرروعع🤦 ♀️

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پرروتر ازش ندیدم

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عاشق شده دیگه چیکار کنه خب😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    1

    اون جایی که بفهمه کیمیا واقعا کیه دیدن داره

    ۱۸ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چه حالی بشه😂

    ۱۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    با اختلاف بهترین صحنه‌ی رمان خواهد بود

    ۷ ساعت پیش
  • فخری

    1

    چقدر رو داره این بشر خجالتم خوب چیزیه ولا.عالی عالی دست گلتون درد نکنه ممنون از رمان بی نظیرتون💚💚

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خجالت چرا؟ عاشق شده‌هاااا

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دور و بر پدرام خجالت معنایی نداره😂

    ۲ روز پیش
  • محرابی

    2

    الهی پرهام بچه چه ذوقی میکنه برای کیمیا. مردک پررو هوس باز زن زاجشو ول کرده دنبال عشق داداشش راه افتاده بی لیاقت. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کلا عهد بسته زندگی پرهام رو نابود کنه🤦‍♀️ممنون عزیزم

    ۲ روز پیش
  • رزا

    1

    بله نگار جان اینم حرفیه

    ۲ روز پیش
  • ریحانه

    1

    کاش پارت هدیه بدین

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ایشالله چهارشنبه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    2

    هِر هِر بسی خندیدیم و شاد شدیم آقا پدرام.آخه مرتیکه چلغوز تو جرات نداری بگی به همه دوسش داری دیگه چرا الکی دستشو میگیری؟ حدیث؟معصومه؟برم یَک جوری بزنم تو دهنش دندوناش خورد شه تو این موقعیت خدا تومن پول دندون بده بزنمش؟😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اختیار دست خودته نگار هر چی صلاح میدونی😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    قربون دستت پس من فقط یجوری این پدرامو خفتش میکنم یجوری میزنم بره قاطی باقالی ها😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    راحت باش😁😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    چشم عشقم🥰💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    1

    کمک نمیخوای عشقم قفل فرمون حاضره ها تازه تبرم دارم

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    اره عشقم بریم بزنیم دک پوز این پدرام بیاریم پایین دلمون خنک بشه بریم عزیزم😎(هر چقدر برا عرفان کردیم برا پدرام هم میکنیم😂🤣)💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    همش تقصیر حدیثه *** عرفان و نداد حالا بریم از معصومه بپرسیم شاید *** این پدرام وگیر آوردیم

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    حدیث بچمم گناهی نداشت این عرفانو پدرام خدایی خیلی موذین اصلا آدم نمیفهمه کجان😂حالا اگه معصومه یا حدیث بزرگی هم کردن *** این دوتا نره *** رو به ما دادن که خیلی مخلصشونم هستیم مگه نه دلی؟(دیگه بگیر میخوام بگم اسپرسو بگیریم بریم این دوتا رو از هستی ناقص کنیم😅)😈😈💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    آره بابا من به فدای حدیث و معصومه قربونش برم مخلصشونم هستم حدیث معصومه فداتون بشم من ادرسو لطف میکنید

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خدا نکنه😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خدا نکنه دختر

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آزادی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    عشق خودمی پس دیگه حله،پدرامم فاتحه خودتو بخونن😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • سرو

    1

    بسوز آقا پدرام جدیدو هاتف قدیم بسوز که تازه اول راه و تازه فقط فیتیله رو روشن کردن هنوز به انفجارت مونده پسر

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بلهههه

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بیشترم باید بسوزه

    ۲ روز پیش
  • طرفدار

    0

    مردی که بز چقدر اداش میشه هم خدارو میخواد هم خرمارو اگه واقعی بودی دستم بهت می رسید جوری میزدمت ک با برف سال بعد هم پایین نیاید هول بیشعور

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به وقتش به حسابش می‌رسیم

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یه بلایی سرش بیاد اون سرش ناپیدا

    ۲ روز پیش
  • کژاله

    0

    دوستان؛ اعتماد به نفس از پدرام مارمولک فلان فلان شده یاد بگیرین. نکبت انگل.

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خیلی خوب بوددد😂😂👏🏼

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مردم😂😂

    ۲ روز پیش
  • راز

    0

    نه پدرام هار شده انگار باید تویلش کرد

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌دونیم باهاش چیکار کنیم

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    اصلا از این نوشین خوشم نمیاد ولی خوب منم زنم ودلم براش میسوزه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره گناه داره بچم من که همون طور که خودت می دونی سینگلم ولی خب دیگه احساسشو درک میکنم وقتی قضیه رو بفهمه و یکم تاکید میکنم یکم دلم براش میسوزه ولی وقتی مژگان اون بلا رو سر آذر آورد چی اون موقع نباید هم تو دهن نوشین هم مژگان زد؟🤔💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره هر کسی کارمای کاراشو پس میده نوشینم همین‌طور

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    آفرین دقیقا💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    1

    آره خوب منم از اینکه اون بلارو سر آذر وپرهام آوردن ازشون متنفرم ولی از یه طرفم با خودم میگم فکرشو بکن یه زن بیاد وسط زندگی خودت وبهت خیانت کنن {وای خدایا بلا به دور توبه توبه }حتما ایست قلبی میکردم برای همینم دلم یه کوچولو قد یه نخود میسوزه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    واا دلارام یعنی چه؟خودتو داری با اون مژگان سلیطه یکی می کنی دختر؟ خدا نکنه همچین بشه و یکی بیاد تو زندگیت دختر🙃اون هم باید تقاص کاراشو پس بده شاید یه خورده کوچولو دلم براش بسوزه ولی با خودم میگم باید اونم تقاص پس بده چون اونم بی گناه نبوده 😌ولی خب بچش چرا بچش بی گناهه🫠💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    آذین این بچه هر دوشون بی گناهن پدرام خاک تو سرت بمیری الهی 🤧🤧

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره خدایی بمیری پدرام یا هاتف هر دوتامون که یکی هستید🤧🤧💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بیچاره بچم آذین

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همیشه میگم هم مظلومه هم نیست

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره هم هست هم نیست موندم بینش😅💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دل‌تون واسه عارف و آذر بسوزه فقط

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    چقدر دوست دارم بگم به پدرام:شاتاپ لطفاً😌 بخور.تا میتونی حرص بخور نوش جونت گوشت بشه به تنت😄اصلا دیگه کار من از ابرو بلا دادن برا پدرام گذشتهه زبونمو براش در آورم😝و در همون حین بهش میگم:خوردیی.نه خوردیی نوشش جانتت گل پسرر😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    ادامه اش:آی کیمیا گفت هر چی بزرگ ترا بگن.آی گفت نه ناراحت نشدم(از عروسم گفتن سارا)آی که من کیفف کردم😂کیفف هم کردم وقتی دستای پدرام مشت شد کیفف کردم یکمیی درد عارف گذشته رو درک کرد کیفف کردم🤣🤣💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه آخه دکتر دادفر گرامی انتظار داشت کیمیا بگه من خاطر پدرام رو میخوام نه پرهام رو 😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    والا بخدا.گل گفتی😂اصلا اینا به کنار ببین چه قیافه ای هم برا ما گرفته بشین بینیم بابا مرتیکه سیب زمینی🤣💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واسه من عصبیم میشه😒

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    واه واه بزنم فکشو بیارم پایین مرتیکه الاغو😡💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دوتایی با پرهام قشنگ سوزوندنش😂😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نوش جونش لایقشه😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    آفرینن بزار یکم حرص بخوره دل ما هم خنک بشه خوو😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    خوردی خوردی پدرام حالا هستشم تف کن

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    آفرین دقیقا گل گفتی👍🏻 خوردی آقا پدرامم هستشو تف کن مرتیکه لاشی😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • مریم

    0

    اصلا دلم خنک میشه میبینم پدرام حرص میخوره ها😂😂.عالی بود پارت خسته نباشید❤️❤️😍😍

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حقشه بذار انقدر حرص بخوره بمیره😂مرسی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت 😂♥️

    ۲ روز پیش
  • بهار

    1

    انتقام چیز خوبی نیست،ای کاش کیمیا حالا که پدرام رو عاشقش خودش کرده، دیگه از انتقام دست برداره و با عشق لج نکنه ،با پرهام یک زندگی قشنگ وپر از احساسات خوب بسازه تا پدرام بسوزه.

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    باید ببینیم تا کجا میخواد پیش بره

    ۲ روز پیش
  • رزا

    0

    به نظر من هم اگه زمان حال بود آذر حق داشت از پدرام انتقام بگیره ولی جریان مال صد سال قبل هست وکیمیا تو جلد آذر به هوش اومده بقیه که همون جای خودشون هستن حتی پدررو مادر کیمیا اون قبل یا نیستن

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    برعکس گفتی، آذر تو جسم کیمیاست، خب قضیه حتی اگه برای صد سال پیش باشه پدرام همون هاتفه نوشینم همون مژگان فرق خاصی نکردن فقط خانواده‌هاشون همونا نیستن اونم چون کیمیا آذر نیست و کیمیاست مامان باباش فرق دارن، مامان بابای پدرام و پرهام و النا هم شاید بازی سرنوشته که همونا نیستن شایدم قبلا تقاص پس دادن🤷‍♀

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    آفرین دقیقا یعنی اگه بازم تو اون موقعیت قرار میگرفتن اون کار کثیف رو انجام میدادن. هر چند ایندفعه دیگه دور دور آذره😎😈💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    ببخشید عین قاشق نوشسته پریدم وسط رزا جان😂ولی خب خدایی بعضی از زخم ها و بعضی از ظلم ها هزار سالم بگذره عادی و پیش پا افتاده نمیشه عشقم😌💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    بهار جونم می دونم چی میگیاا ولی خدایی من که هفت پشت غریبم حرص میخورم بابت کاری که هاتف کرد بلایی که سر آذر و آذین آورد خدایی باید تاوان پس بده هم بخاطر کاری که با عارف هم آذر هم آذین کرد باید تاوان بده و یکمم باید آذر هم درک کرد دیگه☺️💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اتقاقاً بهترین کارو می‌کنه

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️