یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت شصت و پنجم :
تار ابرویی از کیمیا با این حرفش بالا پرید.
نگاهی به مچ دست اسیر شدهاش، سپس باقی این نگاه را به پدرام رساند و با پوزخندی گفت:
- پیش خانوادهها چی؟ اونجا هم جرئت داری دستمو بگیری؟
پوف کشیدنی در پدرام را باعث شد و فرصت این را پیدا کرد که مچ دستش را محکم بیرون بکشد.
و حالا با دست به کمر ایستادن، نگاهی به سرتاپای او انداخت و ادامه داد:
- اصلاً میدونی چیه؟ اگه واقعاً منو میâ€
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
بلههه
۱۳ دقیقه پیشفخری
0خسته نباشید و دستمریزاد به هر دو نویسنده گرامی عالی بود خدا قوت 💞💞
۴۴ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۲۶ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0یعنی چی آخه مردم آنقدر جنتلمن اون از مهراب اینم از پرهام من دیگه داره حسودیم میشه
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متأسفانه این دوتا توقعمون رو زیادی بالا بردن
۵۸ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0آره والا مثلا من میخواستم دیشب با شوهرم به خاطر اینکه به من نمیگه عمر علی دعوا کنم
۵۳ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0این دوتا خیلی کیوتن من الان از ذوق میمیرم
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁
۵۸ دقیقه پیشآمنه
0ممنون بانو عالی بود والله این پدرامی که من شناختم چیزمیز همه میسوزه اما مال خودش رو نمیسوزن لامصب چه صد سال پیش چه الان خواستش ۲ زن هست گرچه آذر برای منفعت بود اما سالم بود این پدرام
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۵۹ دقیقه پیشZeynab
0باحرف دیشبت چیز میزاش و بدجور سوزوندی پرهام😂😁
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂👌🏻
۶۰ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0جوون چه قشنگ😍