بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و نهم :
صبح تا بیرون رفتن پدرش از خانه، توی اتاقش منتظر ماند؛ بعد از اینکه از رفتن پدرش مطمئن شد از اتاقش بیرون رفت. دوش نصفه نیمهای گرفت و برای خوردن صبحانه پشت میز نشست.
مادرش برایش لیوان چایی ریخت و روی میز گذاشت
- بابات واست خامه عسل که دوست داری خریده
لبخندی روی لبش نشست. دوست داشت بگوید
- فهمیدم صبح زود خودت رفتی نون سنگک و صبحانه خریدی
ولی ترجیح داد مادرش فکر کند، تلاشش برØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
فدات شم عزیزم برای من افتخاره که مورد پسند بوده
۶ روز پیشتارا
0قربونت گلم
۵ روز پیشمهسا
1آفرین روشا تو که نیاز مالی به این آدم نداری، درباره ازدواجت هم میتونی بری دادگاه خانواده بگی آی من میخوام با یه آدم حسابی ازدواج کنم بابام لج کرده نمیذاره. اونام وقتی تحقیق کنن و تائید کنن که واقعا مرد درست حسابی انتخاب کردی، بهت اجازه ازدواج میدن
۱ هفته پیشرزا
1یعنی شهاب تا حالا حتی کنجکاو نشده خواهر برادرهای ناتنیش را ببینه
۱ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
نمیدونم که باباش زن و بچه و زندگی دیگه ای داره
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0ممنونم از نویسنده عزیز تا اینجای داستان که خیلی جذاب بود