بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و هشتم :
بعد از خورد کردن سبزیها سری به تلفنش زد و با سیل تماسها و پیامهای شهاب روبرو شد.
ضربهای به پیشانیاش زد و با خودش گفت:
- تو رو کلاً یادم رفته بود
درب اتاقش را بست و با شهاب تماس گرفت
- چه عجب؟!... واقعاً رفتی پیش خانوادت منو کلاً یادت رفت
- ببخش، من که پیام دادم رسیدم
- همین؟ یه پیام دادی و رفتی
- اومدم گرم حرف زدن با مامان، بابا شدم حواسم از گوشی پرت شد... ببخش
خ
لطفا صبر کنید...

بهار
0واقعا خیلی از مردا ،اخلاقشون تو خونه با بیرون ،کلی تفاوت داره ،همه فکر میکنن عجب آدم خوبی هست، ولی زن وبچه اش، از دستش روز خوش ندارن ،روشا هم یکی از اون پدرا گیرش اومده.