پارت پنجاه و هشتم :

بعد از خورد کردن سبزی‌ها سری به تلفنش زد و با سیل تماس‌ها و پیام‌های شهاب روبرو شد.
ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و با خودش گفت:
- تو رو کلاً یادم رفته بود
درب اتاقش را بست و با شهاب تماس گرفت
- چه عجب؟!... واقعاً رفتی پیش خانوادت منو کلاً یادت رفت
- ببخش، من که پیام دادم رسیدم‌
- همین؟ یه پیام دادی و رفتی
- اومدم گرم حرف زدن با مامان، بابا شدم حواسم از گوشی پرت شد... ببخش
خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    واقعا خیلی از مردا ،اخلاقشون تو خونه با بیرون ،کلی تفاوت داره ،همه فکر میکنن عجب آدم خوبی هست، ولی زن وبچه اش، از دستش روز خوش ندارن ،روشا هم یکی از اون پدرا گیرش اومده.

    ۱۲ ساعت پیش
  • رزا

    3

    واقعا روشا حق داره از دست پدرش شاکی باشه ولی خب شهب هم بچم گناه داره مظلومه 😭

    ۱۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️