راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت پنجاه و نهم :
***
نیم ساعت بعد، بالاخره از شر لباس مهمانی خلاص شدم. تاپ و شلوارک بنفش راحتیام را پوشیدم و با خستگی خودم را روی تخت رها کردم. تمام تنم از ایستادنهای طولانی و لبخندهای اجباری درد میکرد. انگار تمام انرژیام را در همان مهمانی جا گذاشته بودم.
سارا هم لباس خودش را عوض کرده و یکی از لباسهای مرا پوشیده بود؛ لباسی که بعید میدانستم دیگر دلم بخواهد حتی برای یک بار دیگر تنم کنم!
کنØ
لطفا صبر کنید...
