راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت پنجاه و هشتم :
ضربهی ناگهانی تنم را به عقب راند، اما پیش از آنکه تعادلم را از دست بدهم، خودم را نگه داشتم. برای چند ثانیه، نگاهم در نگاه پسری گره خورد که هیچ شناختی از او نداشتم؛ غریبهای با چهرهای ناآشنا که نگاهش برای لحظهای بیش از حد روی صورتم مکث کرد و حتی پلک هم نزد.
سریع چشم دزدیدم و آرام لب زدم:
- عذر میخوام!
قصد عبور از کنارش را داشتم که صدای مردانهاش متوقفم کرد.
- من باید
لطفا صبر کنید...
