نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت شصت :
نامهفوم چیزی رو به زبون آورد که نفهمیدم. کلافه از جا بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم:
-اصلا نمی فهمم چرا باید این چیز مسخره رو به دهنت بزنن.
از پشت سرش، دکمه ی پوزه بند فلزی رو زدم و اون با صدای تیکی باز شد و روی پای کشیده اش افتاد.
خودم رو عقب کشیدم و دست به کمر گفتم:
-حالا بگو چی گفتی؟
فکش رو چپ و راست کرد و غلنج گردنش رو شکوند.
-مگه نگاه کردن هم جرمه خانم وکیل؟
-اگه تو نگ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0عیب نداره چشم و گوشت وا میشه😁
۲۲ ساعت پیشMAHYA
0بله بله درسته🤣🤣
۴ ساعت پیشمعصومه
0فکر کنم خانوم نویسنده منظورشون از زندادن الاکتاراز مدرسه ما هست چون هرچقدر مقایسه میکنم شباهت زیادی باهم دارن این دو مکان
۱۷ ساعت پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱۶ ساعت پیشدختر صحرا
0واقعا مشخصه سر هر جمله و هر پارت چقدر زحمت می کشی
دیروزدختر صحرا
0مکالمه بینشون واقعا عالی بود خدا قوت نویسنده
دیروزدختر صحرا
0خدایا چه بلاییه این سایکو 🙃
دیروز
لطفا صبر کنید...

MAHYA
0سایکو واقعا که هیزه😂 اینکارا چیه زشته بخدا عه عه عه اینجا سینگل نشسته مراعات کن خانم نویسنده😂