پارت پنجاه و نهم :

وای خدای من. چی می گفت این؟ رسما آبرومون رو برد. من جای اون از خجالت مثل گوجه سرخ شدم. با صدای آرومی غریدم:
-چی می گی سایکو مودب باش.
مسئول که انگار عادت داشت هرهر خنده ی کلفتی زد و گفت:
-واقعا آدم باحالی هستی سایکو. من الان خبر می دم که هرچه سریعتر انتقالتون شروع بشه.
عادیه فکر کنم از روی ترس اینطوری واکنش نشون داد یا واقعا از نظرشون دوست داشتنیه؟ توی همین فکرها بودم که سرم رو چØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • MAHYA

    0

    چقد من منتظر درمونگاه بودم خورد تو ذوقم😔فک کردم تو این پارت میرن ولی نرسیده بودن حتی😭💔

    ۳ روز پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مسیر طولانیه صبرداشته باش🤣

    ۳ روز پیش
  • MAHYA

    0

    به نخند من وابستگی احساسی پیدا کردم به این رمان دست خودم نیست سیسی تو دل منو شکندوندی💔😭

    ۲ روز پیش
  • دختر صحرا

    0

    یه ذره حرف گوش بده خیلی خوب میشه من مطمئنم آدام، ژاکلین رو یه کاریش می کنه که خیلی ضربه می خوره

    ۴ روز پیش
  • دختر صحرا

    0

    قربون سایکو جونم در هر حالتی جذابه لعنتی

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️