پارت پنجاه و هشتم :

با صدای اهسته ای که انگار داره با یک بچه صحبت می کنه تا قانعش کنه گفت:
-به من نگاه کن. تو با من طرفی، بذار اون بره.
مرد سرش رو آهسته تکون داد.
-فکرک ردی می تونی منو بازی بدی؟
لبخند کمرنگی روی لب های سایکو نشست.
-نه...تو خودت داری خودت رو بازی می دی. نمی خوای قبول کنی کسی که سالها باهاش زندگی کردی، همین آدم رذل و کثیفی بار اومده باشه. نمی خوای قبول کنی، و با این قبول نکردنت داری خÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    سایکو جان خوددار باش برادر

    ۶ روز پیش
  • MAHYA

    0

    (سایکو خود دار باش برادر) با این حرفت شرحه شرحه شدم😂😂

    ۵ روز پیش
  • الا

    1

    کاش هر شب دو پارت بزاری

    ۵ روز پیش
  • دختر صحرا

    0

    میمیرم واسه این رمان 😍🥰

    ۶ روز پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خدانکنه زیبا

    ۶ روز پیش
  • دختر صحرا

    0

    فقط گناهکار ها مجازات میشن..

    ۶ روز پیش
  • MAHYA

    0

    آخیی پارت بعد قراره که .. بله درسته😂

    ۶ روز پیش
  • بها

    1

    اخخ سایکو من نمبدونم چی بگم از بس این پارت خفن بود کلی ذوق دارم

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️