سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و بیست و سوم :
قلبم بیاختیار میکوبید
یاور آهسته پرسید:
_داخلش چیه؟
پیرمرد کلیدی کوچکی از جیبش بیرون آورد.
_وصیت ارباب.
زمزمهای میان جمع پیچید.
شورانگیز ناباور یک قدم جلو آمد.
_وصیت؟
پیرمرد نگاهش کرد.
_وصیتی که سفارش کرده بود...
وصیت کرده بود که تا وقتی زمانش نرسیده، هیچکس حق باز کردنش رو نداره.
یاور اخم کرد و کفت:
_و
لطفا صبر کنید...
