پارت دویست و بیست و سوم :


قلبم بی‌اختیار میکوبید

یاور آهسته پرسید:

_داخلش چیه؟

پیرمرد کلیدی کوچکی از جیبش بیرون آورد.

_وصیت ارباب.

زمزمه‌ای میان جمع پیچید.

شورانگیز ناباور یک قدم جلو آمد.

_وصیت؟

پیرمرد نگاهش کرد.

_وصیتی که سفارش کرده بود...
وصیت کرده بود که تا وقتی زمانش نرسیده، هیچ‌کس حق باز کردنش رو نداره.

یاور اخم کرد و کفت:

_و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️