پارت صد و هشتاد و سوم :

تا رفتن پاشا، روی همان کاناپه درازکش ماندم اما با این تفاوت که، به سمت مخالف چرخیدم تا کسی ریزش سیلابِ نگاهم را نبیند.
موجی از شومی‌ها، گردبادی از ترس‌ها در سرم جولان می‌دادند.
حرف‌هایی که شنیده‌بودم را هنوز نمی‌توانستم هضم کنم. سخت بود.
این آدمی که پاشا نامش را بر زبان آورد کِه بود؟
او می‌خواست بعد از به‌ دنیا آمدنِ بچه‌ام او را از آغوشم دور کند؟
او می‌خواست درد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    خدا لعنتشون کنه چقدر این خواهر و برادر عووضین 😡 عالی بود ممنون 💜💜

    ۳ روز پیش
  • راز

    0

    ای پاشایی سگ،گورخر لاشخور کفتار

    ۴ روز پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هم نظریم🥴💔

    ۳ روز پیش
  • فخری

    0

    خدا مرگتو برسونه پاشا دیوانه زنجیره ای. نازنین جان ی خبری از داوین بده لطفا مرسی از رمان بی نظیرت عالی بود 🌸🩷🌸🩷🌸🩷

    ۴ روز پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم از تو زیبا🌹✨

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️