تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هشتاد و سوم :
تا رفتن پاشا، روی همان کاناپه درازکش ماندم اما با این تفاوت که، به سمت مخالف چرخیدم تا کسی ریزش سیلابِ نگاهم را نبیند.
موجی از شومیها، گردبادی از ترسها در سرم جولان میدادند.
حرفهایی که شنیدهبودم را هنوز نمیتوانستم هضم کنم. سخت بود.
این آدمی که پاشا نامش را بر زبان آورد کِه بود؟
او میخواست بعد از به دنیا آمدنِ بچهام او را از آغوشم دور کند؟
او میخواست درد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
راز
0ای پاشایی سگ،گورخر لاشخور کفتار
۴ روز پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
هم نظریم🥴💔
۳ روز پیشفخری
0خدا مرگتو برسونه پاشا دیوانه زنجیره ای. نازنین جان ی خبری از داوین بده لطفا مرسی از رمان بی نظیرت عالی بود 🌸🩷🌸🩷🌸🩷
۴ روز پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از تو زیبا🌹✨
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1خدا لعنتشون کنه چقدر این خواهر و برادر عووضین 😡 عالی بود ممنون 💜💜