تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هشتاد و چهارم :
***
پلکهایم را گویی با چسبی قوی، به یکدیگر متصل کردهبودند.
هجوم نوری قدرتمند را پشت چشمانم احساس میکردم اما، قوتی برای دیدن آن نداشتم.
گیج و منگ بودم انگار، از خوابی چندصدساله بیدار شده بودم.
لبم خشکیده بود. حتی نمیتوانستم این کویر بیآب را با زبانم نمدار کنم. توانش را نداشتم.
گنگ و آرام، نالیدم:
- دا... داوین.
بوی تیز الکل بهیکباره، زیر بینیام جهید.
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1مثل همیشه عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜