پارت صد و هشتاد و چهارم :

***
پلک‌هایم را گویی با چسبی قوی، به یک‌دیگر متصل کرده‌بودند.
هجوم نوری قدرتمند را پشت چشمانم احساس می‌کردم اما، قوتی برای دیدن آن نداشتم.
گیج و منگ بودم انگار، از خوابی چندصدساله بیدار شده بودم.
لبم خشکیده بود. حتی نمی‌توانستم این کویر بی‌آب را با زبانم نم‌دار کنم. توانش را نداشتم.
گنگ و آرام، نالیدم:
- دا... داوین.
بوی تیز الکل به‌یک‌باره، زیر بینی‌ام جهید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    مثل همیشه عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    چرا روزهای خوب مهرو نمیاد دلم پوکید براش 💔😭

    ۴ ساعت پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان به نازنین بانوی عزیز.مرسی از رمان بی نظیرت خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️