پارت چهارده :

می نشینم کنارش و لیوان را به سمتش میگیرم
_ خدا لعنت کنه من و که گفتم، که باعث شدم به این حال و روز بیفتی.
پاهایش را دراز میکند، دست روی زانو هایش میگذارد و چشمان خیسش خیره میشوند بر نقش فرش
_ خیلی از تو کوچیک تر بودم که به دنیا اومد، وقتی واسه اولین بار گذاشتنش تو بغلم، به خودم گفتم خب زری، درسته رد کمربند شوهرت یه سره روی بدنته اما باور کن این بچه درمون دردت میشه... باور کن این میشه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خورشید در رمان خورشید شب برفی خورشید
تصویر شخصیت ایمان در رمان خورشید شب برفی ایمان
تصویر شخصیت زن عمو زری در رمان خورشید شب برفی زن عمو زری
تصویر شخصیت داریوش حشمتی در رمان خورشید شب برفی داریوش حشمتی
تصویر شخصیت ملوک سلطان در رمان خورشید شب برفی ملوک سلطان
تصویر شخصیت آمنه در رمان خورشید شب برفی آمنه
تصویر شخصیت ایمان و خورشید در رمان خورشید شب برفی ایمان و خورشید
تصویر شخصیت اکبر در رمان خورشید شب برفی اکبر
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    الهی دلم برا زری کباب شد😔😔؛ گاهی اوقات یا بهتر بگم اکثر اوقات حقیقت برا ادما تلخه و همین باعث میشه خودشونو گول بزنن و برصدد انکار واقعیت بربیان

    ۷ روز پیش
  • نسیم

    2

    دیشب یادم رفت بگم خیلی از شجاعت خورشید خوشم اومد وقتی چاقو رو گذاشت پاپس نکشید یاد خود کله خرم افتادم اگه من جاش بودم اتفاقا جلو میرفتم که چاقو به گلوم فشار وارد کنه 😂😂 ما ازیناشیم دااش😉😉

    ۶ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا مونده جیگر دار بودنش و ببینید😎💅

    ۶ روز پیش
  • نسیم

    2

    عهه😏😏 پس بی صبرانه منتظرم

    ۶ روز پیش
  • راحیل پیامبر

    6

    وای بچه ها چقدر همتون جدی و با ادب و مثبت شدین دو تا پارت نبودما ببین چه وضعی شده 😄😄

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    4

    خب دیگه راحیل جونم تصمیم گرفتن دیگه بچه مثبت بشن

    ۱ هفته پیش
  • ندا (تلفن چی)

    4

    از بس جدیه رمان آخه چیکار کنیم🤣

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    اره فضاش جدیه واقعا من منتظرم قسمت های اکوری پکوری رمان بیاد بعد باهم چرت بگیم بخندیم

    ۱ هفته پیش
  • ندا (تلفن چی)

    5

    سمانه جون ما خواستار فضای اکوری پکوری و زارتان زورتان هستیم😔🤣

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دندون سر جیگر بذارید صبوری کنید چون واقعا خیلی فضای اکوری پکوری داریم فقط باید صبوری کنید 🤝🏻😈

    ۱ هفته پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    4

    همینه دیگه وقتی قوم و قبیله رو ول میکنی همین میشه دیگه😆

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    دقت کردی خانم های که جدید کامنت میذارن چقدر باکلاسن همه مثل فرشته و آذین به گروه خونی من نمیخورن 😆 من گروه خونی ام به نسترن کله پز و هانیه و ندا و سهیلا و نسیم کلا اکیپ ارازل میخوره 😃😃 خیلی باکلاسن من هول می کنم 😅😅

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دخترهای جدیدمون هنوز با فضا زیاد آشنا نیستن😁

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    3

    من اولین رمانیه که از خانم حسینی میخونم یکم برام نا آشناست🙈 ولی کامنت هاتون و خوندم دیدم چقدر باحالید😍

    ۱ هفته پیش
  • ندا (تلفن چی)

    5

    آذین جون با ما بگردی آب بندی میشی سیسی😌💅🤣

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    4

    فدات ندا جون🙈😆

    ۱ هفته پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    4

    ما دیگه لات سر چال میدونیم عین این پسرا که سر کوچه وایستادن تخمه میشکنن زنجیر میچرخونن🤣

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    تازه به دخترای خوشکلم متلک بی تربیتی و ناموسی میگیم 🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    4

    من مخ همه شون و از دم میزنم میگم تو اتاقم یا مارمولک دارم بندری میزنه😆

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    1

    محتوا رمان اینجور حرف زدنو میطلبه راستی دختر مبارکت باشه کی قبول شدی؟😏😏 از همون راهی که بهت گفتم رفتی که انقدر زود انتخابت کردن😂😂😉😉

    ۶ روز پیش
  • راحیل

    4

    قربونت آذین شما خیلی باکلاسین والا این دخترا قدیمی یه مشت سینگل بدبخت اسکل منحرف هستن یکیشم خودمم 🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    4

    منم سینگلم بابا غمت نباشه😁 بذار یخم وا بره از همه بدترم🙈🤣

    ۱ هفته پیش
  • شقایق (طالبی فروش)

    4

    آذین جان احیانا از مسئله طالبی که با خبری؟😁

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    4

    نه طالبی چیه دیگه؟🤔

    ۱ هفته پیش
  • شقایق (طالبی فروش)

    4

    هیچی ولش کن زیاد فکر نکن بگذریم فعلا ازش😑🤣

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    1

    جا واسه منم هست؟😉😉

    ۷ روز پیش
  • نسیم

    1

    نه عزیزم این حرفا چیه شکسته نفسی میکنی مهم دله عزیزدلم 🤗🤗

    ۷ روز پیش
  • راحیل

    4

    خوب بلدیا کلک 👿😈😈💀💀🙈🙈 این مسیر رو قبلا طی کردی بلا 🤭😉😉

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    4

    آره جاده رو آسفالت کردم یه دور🤭😁

    ۱ هفته پیش
  • ندا (تلفن چی)

    5

    خب خب خب😳 از اینجا به بعد دیگه داستان جدی شد. خورشید با اون همه نگرانی بالاخره رفته سراغ اکبر اونم وسط یه صافکاری پر از مردهای غریبه. دختر من جای تو بودم از استرس تا دم در می رفتم و برمی گشتم😁

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا منم😄

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    4

    خدایی خورشید خیلی جیگر داره😁🤌🏻

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    4

    اکبر در به در اونجا که چاقو گرفت زیر گلوش من قلبم اومد تو دهنم

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    همین کارها رو کردی سینگل موندی دیگه چهار بار دم چهار تا مغازه رفته بودی چهار نفر میدیدن تورو والا چهار چنگولی چسبیدی به اتاقت که چی 😄😄

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    4

    آخه در به در خیلی وحشیه🤣

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    خب اهلی بشه چه وضعشه 🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    4

    اکبر و بدید دست خودم اهلیش میکنم😏

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    4

    والا حق گفتی تلفنچی

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    4

    من زیاد اهل خوندن رمان دهه شصتی نبودم ولی واقعا تا این پارت این رمان نظرم و عوض کرد🥲 اولین رمانی ام هست که از شما میخونم خانم حسینی و میتونم بگم تو یه جمله واقعا شاهکاره. همه چی اونقدر تمیز و قشنگ نوشته شد واقعا دلم نیومد کامنت نذارم. زندگی خورشید خیلی عجیب و قشنگه❤️

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی آذین قشنگم🥰

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    3

    زری جون هم گشت اسم پیدا کرد اکبر والا من بودم میذاشتم صغیر یا اصغر والا چیه این اکبر گور به گوری نهایت به اک برسه هنوز به قسمت بر نرسیده که بشه اکبر 🤣

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    3

    نه بابا اسمش و باید میذاشته مصیبت کبیر🤣

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    3

    سمانه جون دو دستم را نوشتی دوستم

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ولش کن سخت نگیر😁

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    3

    نظر من و بخواید میگم اکبر دست از پا دراز تر برمیگرده ولی نکنه با این داریوش دست به یکی بشه🤔 چون داریوش پولداره و اکبرم دنبال پوله

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    3

    سهیلا منم میترسم با داریوش هم دست بشه😨

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    3

    ببین احتمالش هم خیلی زیاده چون اکبر اعتیاد داره و فقط دنبال پوله. خب داریوشم که پولداره دیگه پس احتمال هم دستی شون زیاده

    ۱ هفته پیش
  • فرشته

    3

    یعنی هم دستی کنن که ایمان بره کنار از زندگی خورشید؟🥺

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    2

    احتمالش زیاده فرشته🥺

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    2

    همینو بگو مطمئنم برمیگرده

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    2

    ای اکبر ای اکبر داری چیکار میکنی کی میخوای آدم بشی کی زری که امروز فردا از دست کارات سکته میکنه

    ۱ هفته پیش
  • نسترن

    2

    وای آره به خدا لیلا خیلی گناه داره زری😩

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    2

    همینو بگوو

    ۱ هفته پیش
  • آذین

    2

    خیلی خیلی دلم میخواد بدونم این عشق به کجا میرسه مخصوصا با وجود داریوش که حس میکنم خیلی قدر قدرته

    ۱ هفته پیش
  • فن خورشید🌝

    2

    سمانه جون میدونم به عنوان یه نویسنده دوست نداری رمان و اسپویل کنی اما میشه بپرسم اکبر میره از داستان یا می مونه🥲

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه نمیره عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • ندا (تلفن چی)

    2

    خب دیگه سمانه گفت می مونه پس من درست حدس زدم پول النگو رو خرج مواد میکنه بازم میاد به دست و پای زری می افته

    ۱ هفته پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    2

    موافقم باهات ندا اتفاقا برمیگرده خونه ولی شاید باز یه گندی بزنه و حتی شاید با داریوش دست به یکی کنن

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    2

    کاملا با نظرت موافقم ندا به نظر منم خار و خفیف میاد سراغ زری

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    2

    خدا ذلیل کنه این داریوش و که هر کاری کنه من بهش مشکوکم😑

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    2

    ولی وسط همه این ماجراها من دلشوره ایمان و دارم😩

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️