لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت بیست و هشتم :
- نه نه مشکلی نیست؛ تا شما آدرس رو بفرستید من حرکت می کنم!
دکتر چشم گویان خداحافظی کوتاهی کرد و لیلی براه افتاد!
تپش قلبش بی امان و پی در پی نفسش را بریده بود!
با عجله اتومبیل را از پارکینگ خارج کرد و فقط در دل خدا خدا می کرد قبل از آمدن احتمالی حاج علاء مهرانگیز را بخانه برگرداند. و گویی خدا هم دلش برای لیلی معصوم سوخت و او با سرعت دیوانه واری که داشت به سلامت از کوچه خارج شد و پس ا
لطفا صبر کنید...
