طوفانی از هوس به قلم محبوبه لطیفی
پارت سوم :
خوابم نمیبرد. هر بار چشمهایم را می بندم ، چهره آراد جلوی چشمم ظاهر میشود؛ همان نگاه سرد و لحن طلبکاری که انگار از لحظه ورودم به این خانه، تصمیم گرفته بود زندگی را به کامم تلخ کند. انگار نه انگار که ازخیلی زود بیدار بودم. واقعا از این همه جان سختی خودم تعجب میکنم. پتو را کنار می زنم و به ساعت روی میز نگاه می کنم. از نیمهشب گذشته است.
با کلافگی از تخت پایین می آیم. چهار دیوار اتاق داشت خفهام میکرد. دلم کمی هوای آزاد میخواست؛ جایی دور از آن نگاهها و حرفهای نیشدار. نازکی را روی شانههایم می اندازم و آرام در اتاق را باز میکنم.
راهرو در تاریکی فرو رفته بود. از طبقه پایین هیچ صدایی نمیآمد. همه خوابیده بودند و عمارت، بعد از یک روز پرتنش، بالاخره در سکوت فرورفته بود.
پلهها را آهسته پایین رفتم. نور کمرنگ چراغهای دیواری مسیرم را روشن میکرد. وقتی به در خروجی رسیدم، لحظهای مکث کردم. بعد دستگیره را پایین دادم و وارد باغ شدم.
هوای خنک شب به صورتم خورد.نفس عمیقی کشیدم.باغ عمارت بزرگتر از چیزی بود که از پشت پنجره دیده بودم. درختهای بلند دو طرف مسیر سنگفرششده را پوشانده بودند و نور چراغها روی برگها میافتاد. کمی جلوتر، حوضی میان باغ قرار داشت که انعکاس نور ماه روی آبش میلرزید.روی نیمکت کنار حوض نشستم.برای اولین بار از وقتی وارد این خانه شده بودم، کسی مقابلم نبود که بخواهد با نگاهش تحقیرم کند یا با حرفهایش به من بفهماند حضورم اضافی است.سرم را به پشتی نیمکت تکیه دادم و چشمهایم را بستم.پدرم همیشه میگفت آدم نباید اجازه بدهد دیگران برایش تصمیم بگیرند. باید خودش راهش را پیدا کند، حتی اگر آن راه سختتر از چیزی باشد که تصور میکرده.
لبخند تلخی روی لبم نشست.کاش پدرم بود و میدید دخترش حالا در چه خانهای گرفتار شده است.صدای خشخش برگها رشته افکارم را پاره کرد.چشم باز می کنم.اول فکر کردم صدای باد است، اما چند لحظه بعد صدای قدمهایی روی مسیر سنگفرششده پیچید.سرم را چرخاندم.مردی از میان سایه درختها بیرون آمد.همان قامت بلند، همان شانههای پهن و همان نگاه آشنا.
آراد!
بیاختیار از جا بلند شدم.او هم با دیدنم ایستاد. چند ثانیه نگاهم کرد، بعد نگاهش به در عمارت افتاد و دوباره روی صورتم برگشت.
- اینجا چی کار میکنی؟
لحنش طوری بود که انگار مرا وسط انجام کاری غیرقانونی گیر انداخته است.
- فکر نمیکردم برای نشستن توی باغ هم باید از شما اجازه بگیرم.
چند قدم به طرفم آمد.
- سؤال پرسیدم. جواب بده.
- منم جواب دادم. اومدم هوا بخورم.
نگاهش روی شالم مکث کرد و بعد به نیمکت خالی پشت سرم افتاد.
- نصفهشب؟ توی خونهای که هنوز یک روز هم از اومدنت نگذشته؟
- ساعت رو بلدم. لازم نیست بهم یادآوری کنی.
فکش منقبض شد.
- انگار اصلاً نمیفهمی کجا اومدی.
- چرا، خیلی هم خوب میفهمم. اومدم جایی که همه فکر میکنن حق دارن به من دستور بدن.
- چون هنوز نمیدونی چه دردسری برای خودت درست کردی!
اخم کردم.
- من چه دردسری برای خودم درست کردم؟ اومدم توی باغ قدم بزنم. این دیگه چه ربطی به شما داره؟
- از همین امشب یه چیز رو خوب بفهم. اینجا هر کاری دلت بخواد نمیتونی بکنی.
خنده کوتاهی از سر ناباوری کردم.
- واقعاً؟ پس قوانین این عمارت رو هم شما تعیین میکنی؟
- تا وقتی توی این خونهای، بهتره به حرف من گوش کنی.
- و اگه گوش نکنم؟
نگاهش سردتر شد. آنقدر نزدیک آمده بود که دیگر نمیتوانستم حضورش را نادیده بگیرم، اما این بار تصمیم نداشتم حتی یک قدم عقب بروم.
- اونوقت کاری میکنم که خودت برای رفتن از این خونه لحظهشماری کنی.
چند لحظه سکوت کردم. تهدیدش آنقدر مستقیم بود که دیگر جایی برای تظاهر باقی نمیگذاشت.
- تو از همون اول تصمیمت رو گرفتی، نه؟
ابروهایش در هم رفت.
- منظورت چیه؟
- هنوز منو نمیشناسی، نمیدونی چرا اینجام، حتی نمیدونی چه آدمی هستم. ولی از لحظه اول تصمیم گرفتی ازم متنفر باشی.
چهرهاش تغییر کرد. برای یک لحظه چیزی در نگاهش لرزید، اما خیلی زود دوباره همان سردی برگشت.
- برای شناختن تو لازم نیست بیشتر از این وقت تلف کنم.
این بار حرفش بیشتر از آنکه عصبانیام کند، دلم را به درد آورد. نه به خاطر خودش؛ به خاطر اطمینانی که در صدایش بود. انگار حکم من را پیش از شنیدن حتی یک کلمه صادر کرده بود.
شالم را روی شانهام مرتب کردم و از کنارش گذشتم.
- خیالت راحت، آراد فرهمند. منم هیچ علاقهای ندارم وقت بیشتری برای شناختن تو تلف کنم.
هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدایش پشت سرم بلند شد.
- جانا!
ایستادم، اما برنگشتم.
- این آخرین باریه که بهت هشدار میدم. فکر نکن چون پدربزرگم تو رو به این خونه آورده، کسی نمیتونه جلوت وایسه.
آهسته برگشتم و نگاهش کردم.
- من از اول هم دنبال کسی نبودم که جلوم وایسه. فقط میخوام شش ماه اینجا بمونم و کارم رو انجام بدم. اما اگه فکر کردی با تهدید کردن میتونی منو بترسونی، سخت در اشتباهی.
چشمهایش به صورتم دوخته شده بود. هیچکدام حرفی نمیزدیم.بالاخره کنار رفت و با لحنی سرد گفت:
- خودت خواستی.
از کنارش گذشتم و به طرف عمارت رفتم. دستم که به دستگیره در رسید، صدایش برای آخرین بار در سکوت باغ پیچید.
- فقط یادت باشه، جانا مهرآیین... اینجا هیچکسی نیست که از دست من نجاتت بده.
تمام تنم لرزید. از نفرت در صدایش و از لحنی که تاکنون این اندازه مرا نترسانده بود. در را باز کردم و بدون جواب وارد شدم.
اما جملهاش تا رسیدن به اتاقم هم از ذهنم بیرون نرفت. چرا ناصر فرهمند اصرار داشت من شش ماه زیر همین سقف بمانم؟
لطفا صبر کنید...
