پارت سی :
با عجله به سمت در دوید.
به سختی از میان خرت و پرتهایی که نزدیک بود او را زمین بزنند، گذشت و دستگیرهی در را چسبید.
همان موقع بود که صدای قفل شدن را شنید.
این مساله تقریبا او را تا مرز یک حملهی قلبی برد.
با چشمانی گشاد شده و نفس های منقطع و کوتاه، به در مشت زد و صدایش کرد.
_ درو باز کن!
_ مهیار!
_ این در لعنتی رو باز کن!
دنا دقایقی را به مشت زدن و فریاد زدن گذراند ولی ت
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
کلوپاترا
0میدونستمم. مشخص بود یه چیزی تو انگشتر هست، عمش میدونه بخاطر همین خواست بفرستتش بره. ولی نمیفهمم چرا الان ولش کرده. وقتی عکس فروغ تو عکسا هست یعنی قراره ببینیمش درسته؟ وایی بچم مهیار😭💔
۲۴ ساعت پیشسرو
1گندش بزنه این پسر رو ازهمون اول حس خوبی بهش نداشتم
دیروزسوگند
0آره واقعا ازهمون اولم حضورش تو زندگی دنا نحس و بدشگون بود😥😥😞
دیروزاَسماء
0از وقتی اون انگشتر خانوادگی رو از خودش جدا کرد این اتفاقا افتاد
دیروز
لطفا صبر کنید...

محی
0ای بر پدرت لعنت مهیار در کوفتی رو باز کن بچم زهره ترک شدد