پارت بیست و نهم :
نفسزنان پا به استدیو گذاشت. با عجله مسیرش را تا پذیرایی ادامه داد و همزمان، فرشاد و سامان را صدا زد.
متاسفانه جوابی نگرفت.
مشخصا، استدیو خالی بود.
دنا به آرامی از میان میزها، مبل سه نفره و تعدادی از خرت و پرتهایی که قبلا در اتاق مهیار دیده بود و حالا به وسط پذیرایی کشیده شده بودند، عبور کرد و به اتاق انتهای استدیو نگاهی انداخت.
چراغش خاموش بود و کسی در آن به چشم نمیخورد.<
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
محی
0پشماممننممننتمم چرا باید این موقع شب این پارت رو میخوندمم ، نمیدونم چرا انقدر دقیق تو ذهنم تصور کردم این صحنه آخروو جیغغففغغ الفرار😭🤣
۱ ساعت پیشاَسماء
0وای باز این دنای بینوا گیر افتاد الان دیگه کی به دادت میرسه
۲ ساعت پیشهانی
0میخوام از هیجان زیاد بالا بیارم ،قلبم اومد تو دهنم 🫣
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

محی
0اگه یه جن بود نمیترسیدم ولی چون مهیارهه ی لحظه گرخیدمم دنای مظلومم در حال حاضر بعد خدا فقط پوریا میتونه به دادت برسه💔