پارت بیست و هشتم :
پوریا دستی در مقابلش تکان داد.
_ کجا رفتی؟
دنا پلک زد و با لبخند گشاد او روبهرو شد.
_ تو..... چطوری منو شناختی و به شاهین لو دادی؟ این... تو بودی که یواشکی ازم عکس گرفتی؟
پوریا با پوزخند معناداری به عقب تکیه زد.
_ ممکنه.
دنا اخم کرد.
نامطمئن پرسید:
_ تو هم تو اون.... پارتی بودی؟
پوریا لبش را کج و معوج کرد و ادایی درآورد.
_ نه.
دنا، سردرگم، او را تماشا کرد.
نمیâ€
لطفا صبر کنید...

محی
0درسته اجنه و ماوراطبیعته ان ولی چطوری اونا که باران رو ندیدن چطوری ..