سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت بیست و هفتم :
از ایستگاه که بیرون آمد تلفن دستی اش زنگ خورد .
با دیدن شماره آیدین گوشی را باز کرد :
-جونم داداش ....کارگر میخواهی ؟
-ریاست برازنده اتونه قربان .چوبکاری نفرمایید.
-پی اون میز منو حسابی برق بنداز تا عذرتو نخواستم .
-چشم ...اوامری باشه .
-اوامر پیش شماست که تماس گرفتی .چه خبر ؟
-آره ...راست میگی ...راستش خبرای جالبی ندارم .
سروین گوشی را در دستش جابه جا کرد و پرسید
لطفا صبر کنید...
