سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت بیست و هشتم :
برف ریزی از شب قبل شروع کرده و همه جا را سفید پوش کرده بود .
بابیرون آمدن سروین در ماشین را باز کرد و پایش را بیرون گذاشت .
سروین از آنطرف خیابان به او اشاره کرد داخل اتومبیل برگردد .
نفس روی صندلی به انتظارش نشست...
-چی شد پس ؟مگه قرار نبود منم بیام ؟
سروین درحال روشن کردن ماشین گفت :
- تو مغازه بودم که آیدین تماس گرفت گفت نمیخواد بگیری .گویا مجلسشون بهم خورده .
نفس Ù
لطفا صبر کنید...
