پارت صد و هشتاد و هشتم :

نیکداد لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و تمام جان جهنمش را جمع می‌کند تا جلوی نگاه برزخ شده او بتواند حرف بزند:
- آترا...باور کن... .
یکباره حرص به چشمان آترا هجوم می‌آورد:
- اسم من رو به دهنت نیار...جناب کاشفی...تو برام آدم هفت پشت غریبه‌ای که اسمش شناسنامم رو خط‌خطی کرده!
و همین تیر خلاصی به از هم پاشیدگی او می‌زند. این دختر «جان و جهان»ش شده بود و حالا این جهان سمت سیاه چاله نحسØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    نیکداد بیچاره،حتی آترا هم دیگه قبولش نداره،اگه با خودش نبردش شاید برای همیشه از دستش بده،خوبه مهران و محمد و مهناز بودن یکم هواشو داشته باشن 🥺🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    نیکداد وقتی بله اترا رو گرفت کلا از همه چی دست کشید و بیخیال شد ولی فکر نمیکرد محمود انقدر کثیف باشه که ول نکنه هنوز از مرضیه هم خبر نداره🥺

    ۳ روز پیش
  • ..م

    1

    یونس لعنتی،تا آخرین لحظه دست از کثافتکاریش برنداشت،اون محمود عوضی رو کشید وسط،الان طوری فاز فداکاری و پدر دلسوز گرفته که،انگار پونزده سال پیش نیکداد اون کارارو کرده نه اون 😠

    ۴ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    یونس انقدر خودخواهه تا دقیقه اخر تمام تلاششو کرد تا خودشو بیگناه نشون بده و واسش مهم نبود چی میشه

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️