پارت صد و هشتاد و هفتم :

بغض امانش را می‌برد و هق‌هق می‌زند. زیر پارچه سفید دست‌هایش را روی صورتش می‌گذارد و گریه به جانش هجوم می‌برد تا وزن سنگین پارچه سبک می‌شود و چه قدر مزخرف است که عطر او را می‌شناسد. لبش را میان دندان می‌گیرد تا هق‌هقش آرام شود و کلمات مثل استخوانی لای زخم قلبش به صدا در می‌آیند:
- واقعاً...واق...عا بابام... .
نفس‌نفس می‌زند و قفسه سینه‌اش پر درد بالا و پایین می‌شود. دست‌های گرم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    چرا خفه شده،آترا تو این شرایط خیلی فحیع حداقل یه توضیح که از اولش قصدش انتقام نبوده و عشقش واقعی بوده شاید کمی آرونش کنه 🥺🙏🏻

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️