طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و هشتاد و هفتم :
بغض امانش را میبرد و هقهق میزند. زیر پارچه سفید دستهایش را روی صورتش میگذارد و گریه به جانش هجوم میبرد تا وزن سنگین پارچه سبک میشود و چه قدر مزخرف است که عطر او را میشناسد. لبش را میان دندان میگیرد تا هقهقش آرام شود و کلمات مثل استخوانی لای زخم قلبش به صدا در میآیند:
- واقعاً...واق...عا بابام... .
نفسنفس میزند و قفسه سینهاش پر درد بالا و پایین میشود. دستهای گرم Ø
لطفا صبر کنید...

..م
1چرا خفه شده،آترا تو این شرایط خیلی فحیع حداقل یه توضیح که از اولش قصدش انتقام نبوده و عشقش واقعی بوده شاید کمی آرونش کنه 🥺🙏🏻