پارت هشتاد و هشتم :

***
نخست بوی فلز مهوان را به هوش آورد، بعد درد.
نه آن درد تیز و کوتاهی که از بریدگی یا ضربه می‌آید؛ دردی عمیق، سنگین و بی‌اخلاق که انگار از درون مغز استخوانش بالا می‌خزید و دنده‌به‌دنده در بدنش جا باز می‌کرد. پلک‌هایش هنوز بسته بود؛ اما سرمایی نمور و حساب‌شده را روی پوستش حس می‌کرد؛ سرمایی که نه شبیه رطوبت سوله‌ی قبلی بود و نه شبیه هوای آزادِ شب. این‌جا سرما بوی نظم می‌داد؛ بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس حنانه جون مرسی بابت پارت زیبات دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۳۳ دقیقه پیش
  • ارغوان

    0

    ممنون از پارت زیباتون، امیدوارم آخر داستان خوش باشه

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️