پارت هشتاد و نهم :

کلماتش نه بلند بود، نه نمایشی؛ همین آرام‌بودن، آن‌ها را ترسناک‌تر می‌کرد. گویی اتاق با شنیدنشان چند درجه سردتر شد.
قلب مهوان فرو ریخت؛ اما چهره‌اش را نباخت. فقط فکش سفت و پلک‌هایش اندکی جمع شد. صدایش وقتی بیرون آمد، هنوز خراش‌دار بود، اما دیگر بوی گیجی نمی‌داد:
- حافظ کجاست؟
زن پاسخ نداد. دستکش چرمی‌اش را با دو انگشت صاف کرد. سکوتش کشدار و هدفمند بود؛ از آن سکوت‌هایی که طرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس حنانه جون خسته نباشی گلم ممنون بابت قلم زیبات🙏💞💞

    ۸ دقیقه پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، وای مور مورم شد😟😟

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️