پارت هشتاد و نهم :
کلماتش نه بلند بود، نه نمایشی؛ همین آرامبودن، آنها را ترسناکتر میکرد. گویی اتاق با شنیدنشان چند درجه سردتر شد.
قلب مهوان فرو ریخت؛ اما چهرهاش را نباخت. فقط فکش سفت و پلکهایش اندکی جمع شد. صدایش وقتی بیرون آمد، هنوز خراشدار بود، اما دیگر بوی گیجی نمیداد:
- حافظ کجاست؟
زن پاسخ نداد. دستکش چرمیاش را با دو انگشت صاف کرد. سکوتش کشدار و هدفمند بود؛ از آن سکوتهایی که طرÙ
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس حنانه جون خسته نباشی گلم ممنون بابت قلم زیبات🙏💞💞