پارت هشتاد و هشتم :
***
نخست بوی فلز مهوان را به هوش آورد، بعد درد.
نه آن درد تیز و کوتاهی که از بریدگی یا ضربه میآید؛ دردی عمیق، سنگین و بیاخلاق که انگار از درون مغز استخوانش بالا میخزید و دندهبهدنده در بدنش جا باز میکرد. پلکهایش هنوز بسته بود؛ اما سرمایی نمور و حسابشده را روی پوستش حس میکرد؛ سرمایی که نه شبیه رطوبت سولهی قبلی بود و نه شبیه هوای آزادِ شب. اینجا سرما بوی نظم میداد؛ بو
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس حنانه جون مرسی بابت پارت زیبات دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞