خورشید شب برفی به قلم سمانه حسینی
پارت ده :
مهلقا سری تکان میدهد _ باشه هر جور راحتی اصرار نمیکنم. واسه امروزم ممنونم که دعوتم و قبول کردی و اومدی.
ایمان به سمت در حرکت میکند و پا از خانه بیرون نگذاشته سر به سمت مهلقا برمیگرداند
_ راستش من باید تشکر کنم ازت آبجی. نمیدونم اگه شما نب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
متاسفانه به خاطر کندی سرعت اینترنت، پارت به صورت کامل بارگذاری نشد. لطفا پارت را مجدد بارگذاری کنید
بارگذاری مجدد پارتبا تشکر از صبر و شکیبایی شما
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
0اخ اخ اخ داریوشه( همون مرموزه) میخواد بیاد ولی سوال اینجاست که واسه چی قبول کرده با خورشید ازدواج کنه؟ یا خیلی خوش اشتها تشریف داره یا کاسه ای زیر نیم کاسس؛ اوو سه چهار زوز دیگه😐😐 عباس جان تا ۴روز دیگه که کار از کار میگذره پسرم😑😑
۱ هفته پیشفن خورشید🌝
1من یه سره ده پارت و خوندم و اومدم تا اینجا و میتونم بگم به شدت با تمام رمان های قدیمی که تا الان خوندم حال و هواش فرق داره حتی تو همین ده پارت واقعا مشخصه. و اینکه میتونم بگم شاهکاره🤌🏻 شخصیتا خیلی واقعی ن
۲ هفته پیشسارا
1گل گفتی فن جان👌🏻
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی قشنگم🥰
۲ هفته پیشلیلا
1چرا دلم میگه این آقاهه که میاد خواستگاره خورشیده میخوان خورشیدو شوهر بدن مطمئنم ایمان چی میشه بچم
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1وای لیلا نگو ترو خدا😭😭
۲ هفته پیشلیلا
1😔😔وای هانیه همین آقاهه اگه بیاد خواستگاری خورشید میکشمش
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1نکنه همین یارو باشه که عکسش هست؟😭 همین حشمتی که سگ سیبیله😭
۲ هفته پیشسهیلا
1نه بابا این که قد بابای خورشید سن داره😶
۲ هفته پیشلیلا
1منم فک میکنم همین کثافته 🤣🤣 ببین حتی نیومده منو تو ازش بدمون میاد ازش
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1سگ تو سیبیلاش خدا کنه این نباشه این خیلی قیافه اش چیزیه😩 وای اصلا خدا کنه ما اشتباه کنیم😩
۲ هفته پیشلیلا
1بمیره این حشمتی
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1ای حلوات و بپزم حشمتی😩
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1ای مادرت و حشمتی😩
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1اون استوری و دیدی دو نفر انگار بال داشتن دیدی چقدر گریه دار بود
۲ هفته پیشلیلا
1دیدمش آره سمانه جون تو انتخاب استوری حرف نداره واقعا یعنی درست میدونه چطوری مخاطب جذبش بشه ایی فقط اینارو زن و شوهر ندن همین کافیه
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1خدایی ام استوری میذاره در حد یقه جر دادن دلم میخواد یقه مو جر بدم😔🤣
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1منم همین و حس میکنم هر چند اصلا دلم نمیخواد این اتفاق بیفته😔
۲ هفته پیشلیلا
1آره من از همینش میترسم
۲ هفته پیشمعصومه
1ولی من حس میکنم ایمان و میخوان زن بدن همش فکرم پیش اون حرف باباشه که گفت یکی و زیر سر داریم
۲ هفته پیشلیلا
1یادته مهرعلی داشت با عباس حرف میزد فک کنم در مورد خواستگاری حرف میزدن
۲ هفته پیشمعصومه
1آره آره یادمه حتی خود عباسم داشت با منیژه حرف میزد که خورشید میخواست فالگوش وایسته ماش خورد به گلدون نشنید داشت اسم حشمتی و می آورد 😩
۲ هفته پیشلیلا
1آرهه در مورد همینه بخدا من سکته رو میزنم الان
۲ هفته پیشمعصومه
1پس ایمان چی😭😭 من طاقت ندارم به خدا
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1سمانهه بیاا بگو ترو خدا که عشقشون از بین نمیره 😭
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دخترا صبوری کنید🫠 این رمان خیلی راز توش داره که باید کشف بشه
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1حسم میگه خورشید خیلی قراره اذیت بشه😔
۲ هفته پیشلیلا
1سمانه جونن بیا نگفتم مثه امیرعلی خودمون انگار از ی سیب نصف شدن🤣🤣امیرعلی همش فرنازو میبوسید ی جاهای فک میکردم نفسش قطع بشه 🤣🤣😐حالا این ایمانو کپ امیرعلی دو دقیقه نگذشته ماچ 🤣🤣
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سندروم بوس بی قرار داره دست خودش نیست بچه😁
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1آقا من طرفدار سرسخت ایمان و خورشیدم هرکی مخالفشونه باهاش دعوا دارم😂❤️
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
1اصلا کسی جرئت داره مخالف این دوتا باشه😁
۳ هفته پیشبهار
1من که عاشقشونم🥺
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم😄
۲ هفته پیشنسترن
1این مهمونه حالا کی هست که اینقدر دارن خودشون و میکشن واسش
۳ هفته پیشمهربانو
1حس میکنم این مهمان بی ربط با اون مرد مرموز نباشه
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
1منم دقیقا همین و حس میکنم
۳ هفته پیشنیلو
1مطمئنم همین مرد مرموزه
۳ هفته پیشفرشته
1منم شاخکام تیز شده بفهمم این مرد کیه🤨
۳ هفته پیشراحیل
1حتما همون یارو سیبیل کلفته اس دیگه
۳ هفته پیشنسترن
1همینی باید باشه که تو خلاصه رمان اومده. یعنی این قراره گند بزنه یه همه چیز؟😩 امیدوارم نقش منفی نباشه
۳ هفته پیشسهیلا
1بعید میدونم نقش منفی باشه🤔 شاید همین باعث خیر بشه
۳ هفته پیشراحیل
1از قدیم گفتن بخورید بیاشامید ولی اسراف نکنید 😆😆
۳ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1خواستی ام اصراف کن داداش ما مشکلی نداریم😆
۳ هفته پیشبهار
1من همش منتظرم اون لحظه برسه که عباس بفهمه و ایمان بیاد خواستگاری رسمی وای کی اون روز میاد😍
۳ هفته پیشراحیل
1چقدر تو ساده ای دختر این نویسنده به همین راحتی عروسی راه نمیندازه اول ده کیلو خون و بیست کیلو اشک به خیکمون میبنده بعدش *** دیری ماشالله میشه
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدا نکشتت راحیل😆
۳ هفته پیشبهار
1هر چند راحیل جان راست میگی سمانه جان به این راحتی عشاق و به هم نمیرسونه دیگه صابون قلمش به تن ما خورده😩🤣
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
1خدایی ام من حس میکنم راه طولانی در پیش داریم 😁ولی تا اینجا واسه من یکی خیلی قشنگ بوده
۳ هفته پیشراحیل (پیامبر)
2داش ایمان به نظرم با نون بخور سیر بشی باو ول کن لب و لوچه دختر مردمو نه به اون کارت نه به خجالتت تو خونه 😃😃
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم باهات👌🏻😁
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
1من میگم این از امیرعلی بدتره واسه همین میگم😆
۳ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1من مینویسم امضا میکنم این از امیرعلی بدتره😁
۳ هفته پیشراحیل
1ها بابا امپر نسوزونه خیلیه همیشه هاته
۳ هفته پیششیما (فن ایمان)
1همین هات بودنش داره سر ما رو به باد میده😁
۳ هفته پیشسارا
1من و جمع کنید ایمان و میخوام😔🤣
۳ هفته پیششیما (فن ایمان)
2سارا پات و از زندگی ما بکش بیرون🤣😔
۳ هفته پیشسارا
1دیر گفتی شیما نمیتونم دیگه😔🤣
۳ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1ایمان نیست که یه پا جاروبرقیه واسه خودش🤣
۳ هفته پیشنسترن
1مال خودشه بذار بخوره بچم😋
۳ هفته پیشمهربانو
1همین کاراشه که دلبرش کرده دیگه😄
۳ هفته پیشمهربانو
1چقدر قشنگ فضای اون سال ها رو مجسم کردی سمانه جان چقدر من با این رمانت اخت دارم میگیرم فقط خدا کنه زود تموم نشه
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه مهربانو جان کوتاه نیست اصلا
۳ هفته پیشنیلو
1آقا من روی این ایمان داستان شما کراش زدم خیلی نجیب و جذابه 😍😂
۳ هفته پیششیما (فن ایمان)
1عزیزم ما اینجا زنبیل گذاشتیما 😁
۳ هفته پیشنیلو
1شیما نصف نصف دیگه قبول کن😁
۳ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1شیما جان نیلو جان نصفش واسه منه😌🤌🏻
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ایمان کراش همه ست🤗
۳ هفته پیشفرشته
1نویسنده جون ما منتظر یه عروسی مفصل و پر از اتفاق بین این دو تا هستیم ها، حواست باشه غمگین تمومش نکنی 😉
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرشته جانم اینقدر این قصه مفصله که خودتون تو هر پارت کلی قراره سورپرایز بشید و نکته مهم اینکه من اصلا عادت ندارم هیچ رمانی و بد تموم کنم خیالت راحت🥰
۳ هفته پیشمعصومه
1بچه ها فکر کنم خورشید میخواد اکبر و بگه به زری
۳ هفته پیشمهدیه
1منم همین و حس میکنم ولی کاش واقعا بگه اگه بگه بهتره
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
1امیدوارم بگه چون زری خیلی تنهاست و من اصلا دوست ندارم خورشید تو چشمش خراب بشه
۳ هفته پیشماهی
1وای خدا کنه بگه من دوست ندارم دزدی کنه زری گناه داره😩
۳ هفته پیشنسترن
1موافقم باهات میخواد اکبر و بگه . ولی زری دیوانه میشه😔
۳ هفته پیشمهربانو
1موافقم باهات معصومه جان. اتفاقا اگه بگه خیلی خوب میشه چون زری بهش خیلی اعتماد داره
۳ هفته پیشفرشته
1خدا کنه بگه🥺
۳ هفته پیشفرشته
1اون جمله ی ایمان که گفت خیلی خاطرت و میخوام دختر… خیلی… واای من غش چقدر عمیق گفت😭
۳ هفته پیشسارا
1فرشته بذار گریه کنم😭
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0خیلی عالیه عزیزم دستت طلا گلم🖤💜