خورشید شب برفی به قلم سمانه حسینی
پارت یازده :
نفسی فوت میکنم و همین که میخواهم دور شوم، نگاه زری رویم ثابت می ماند
_ دختر تو چرا هنوز اینجایی! چرا خشکت زده! برو دیگه! مهمون آقات ناغافل از راه میرسه وا !
دل دل کنان میگویم:_ زری جان... من باید راستش یه چیزی و بهت بگم!
زیر اجاق را کم میکند و با دستمال میگیرد عرق از پیشانی اش
_ دختر تو جدیدا چقدر پرحرف شدی! اگه میخوای در مورد ایمان بگی که فلان و بیسار...
_ نه نه! در مورد ایمان نیست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
شبنم
1وای حالا چی می شه دلم بدجور شور میزنه یعنی خورشیدو با این مرد معامله میکنه میده بهش ای وای از بخت و عشق ایمان
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
شایدم اونجوری که فکر میکنید نشه چون هیچی معلوم نیست😎
۲ هفته پیشنسترن
1شبنم بیا با هم خون گریه کنیم😩
۲ هفته پیشمینو
1سلام ب همگی این یارو که مهمون بود کی بود دقیقا این مهر علی بنظرتان جانش خارش ندارد؟ من دستم بسته اس سهیلا جون چهارتا فش بده بهش 😝🤣
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
2وای مینو دلم میخواد بزنم دهن این حشمتی و جر بدم اینقدر که ازش بدم میاد. می بینی داره با نگاهش خورشید و قورت میده🤨
۲ هفته پیشمینو
1اره کثافته هیز ایشالا غذا بپره تو گلوش سقط شده
۲ هفته پیشلیلا
1این مهرعلی هم ی جورایی شده به جان خودم میخواد اینو شوهر بده اونم مطمئنم همین حشمتی کثافته چندش اومد نگاه کثیف میندازه بزار به ایمان بگم کلتو میکنه
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1نکبت هیز یه لحظه از خورشید چشم برنمیداره میمون
۲ هفته پیشلیلا
1خودم *** اش میکنم
۲ هفته پیشماهی
1وای فکر کن این بشه رقیب عشقی ایمان وای خدایا بدم میاد ازش مرتیکه کثافت با اون سیبیلاش عق😡
۲ هفته پیشلیلا
1من اینو از سبیل هاش آویزونش میکنم
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1من یه بلای دیگه سرش میارم الان اینجا نمیشه گفت خانواده نشسته 😑🤣
۲ هفته پیشلیلا
1شیما 🤣🤣بگو اشکال نداره
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1اگه بگم همش بوق پخش میشه🤣🤣
۲ هفته پیشلیلا
1🤣🤣پس ی جوری بگو تا بفهمم
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1چقدر دلم میخواد این حشمتی و ایمان با هم رو به رو بشن واس ایمان خفه اش میکنه😡
۲ هفته پیشلیلا
1خودم میرم کمک ایمان مردک کثافت با اون چشای کثیفش
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1فکر کنم از این پولدارام هست مرتیکه چندش
۲ هفته پیشلیلا
1ایی پولداره آره اصلا میرم تمام اموال پولشو خونشو بنزین میریزم میسوزونمش عوضی کثافتت
۲ هفته پیشلیلا
1وایی شیما🤣🤣ی چی فهمیدم اما خدا میکنم اون یکی نباشه🤣🤣
۲ هفته پیشلیلا
1ای خورشید بمیری چرا نمیگی بگو دیگه حرصم میدی دختر بگو خودتو راحت کن
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1بچه می ترسه زری چیزیش بشه از غصه🥺
۲ هفته پیشلیلا
1شقایق میدونم اما اگه بگه بهتره به نظرم الان دزدی کنه بعد چی بگه الان بگه تموم کنه
۲ هفته پیشمعصومه
1وای دقیقا اگه دزدی کنه که دیگه از خونه قشنگ پرتش میکنن بیرون خدا کنه بگه زودتر
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1راست میگی واقعا🤦🏻 ♀️ بعد یه اسم دزدم میخوره کنار اسمش
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1به نظرم نمیگه چون اگه بگه شاید زری یه سکته بزنه🤦🏻 ♀️
۲ هفته پیشلیلا
1نمیکنه زری ما قویی چیزیش نمیشه 🤣🤣
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1زری تپلی خودمونه😁
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1بقیه بچه ها کجان؟ لیلا، مینو، راحیل، ندا، هانیه، معصومه، سارا، ابرا، شقایق دیگه کی و صدا نکردم اعلام حضور کنه😁
۲ هفته پیشمعصومه
1من اومدم عزیزم🥰
۲ هفته پیشلیلا
1اومدمم🤣🤣یکم دیر شد
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1خوش اومدی برو ته صف🤣
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1هیج حس خوبی نسبت به این مردک ندارم نظر شما چیه بچه ها
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1ازش متنفرم با اینکه هنوز معلوم نیست کیه🤝🏻
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1تا ابد موافقم سهیلا داره میره رو مخم هنوز وارد داستان نشده
۲ هفته پیشابرا
1سلام منم حسی به هم میگه این تحویل نگرفتن اقاش مربوط به گذشته است که یک سرش به این حشمتی میرسه اصلا دلم آروم نداره
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1مرده شور این حشمتی و ببره راحت شیم همگی مون
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1خودم خاکت کنم الهی حشمتی مرده شور برده نکبت هیز😡
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1هانیه تنهایی خاکش نکن صبر کن منم بیام🤝🏻😑
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1وای ابرا می بینی مرتیکه میخواد با نگاهش بخوره خورشید و😐
۲ هفته پیشابرا
1آره چرا نمی تونم به چشم رقیب ایمان یک لحظه هم هستش کنم ازش بدم میاد
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1من ازش بیزارم کثافت با اون قیافه اش مرتیکه هیز
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1وای خدایا یعنی این میخواد بشه رقیب عشقی ایمان😨😨 خدایا توانایی این و دارم که برم دهنش و جر بدم
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1رقیب ایمان🤨 این سگ سیبیل میخواد رقیب اون جیگر طلای خوشگل بشه🤨 خودم *** اش میکنم
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1وایسا منم بیام شقایق🤌🏻
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1اصلا انگار این مرد بابای این بچه نیست واقعا عجیبه. مامانشم که حرف نمیزنه
۲ هفته پیشابرا
1دقیقاً منم همین حس دارم انگار باباش نیست این موافقم سهیلا جان
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1نکنه خدایی خورشید بچه این خانواده نیست😐
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1الان میفهمم چرا سمانه تگ رمزآلود و گذاشته روی رمان😶
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1فن جان میگم تو همون فن امیرعلی نیستی اینجا شدی فون خورشید احیانا؟😄
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1آره خوشگلم خودمم🙈💋
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1ای جانم خب خداروشکر اومدی اینجا🥰
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1آقا خدایی دارم میترسم😶 سمانه جان رمان ترسناکه خدایی؟
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه جورایی ترسناکم هست😎
۲ هفته پیشندا (تلفن چی)
1سلام منم اومدم. وای آقا من و ول کنید برم این حشمتی و نصف کنم بیام وای ازش بدم میاد😩
۲ هفته پیشمعصومه
1منم ازش واقعا بدم میاد یعنی همین نگاه کردنش به خورشید واقعا داره میره روی روانم
۲ هفته پیشماهی
1بچه ها بیاید اطلاعیه رو بخونید😁 رسما با یک رمان عجیب و خفن طرفیم
۲ هفته پیشفن خورشید🌝
1هوی مرتیکه چشمات و درویش کن😡 هیچکس به جز ایمان حق نداره به خورشید چشم بدوزه😡 مرتیکه سگ سیبیل
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1موافقم😡 هیچکس هیچکس حق نداره اینجوری به خورشید چشم بدوزه مرتیکه فلان فلان شده😡 خاک تو سر مهرعلی
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1باورم نمیشه باباش چرا باید با این بچه اینقدر بد باشه آخه گناه داره🥺
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
1حتی حس میکنم حال اشرف سادات بدتر بود انگار یه چیزی میدونه. بمیرم واسه دخترکم🥺
۲ هفته پیشابرا
1هرچی هست مال گذشته خورشیده انگار مادرش هم خبر داره حتی عباس هم نمی دونه دخالت کنه این تنفر باش از خورشید این مریضی مادرش مشکوکه إلهی خورشید بیچاره
۲ هفته پیششیما (فن ایمان)
2دقیقا هر چی هست به گذشته مربوطه. حتی عباس بدبختم فور کنم حق حرف زدن نداره. ولی زری فکر کنم از هیچی خبر نداره چون اگه خبر داشت حداقل اینقدر خوشحال نبود
۲ هفته پیشماهی
1آره عباسم خبر داره ولی نمیتونه حرف بزنه زری ام به نظرم هیچی نمیدونه بیچاره خورشید
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1کثافت هیز به قول خود خورشید عین مار می مونه
۲ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
1خدایا صبر بده من این حشمتی و دو شقه نکنم😡
۲ هفته پیشهانیه (شرور گروه)
1بچه ها ترو خدا بذارید من هر چی از دهنم در میاد و به این مرتیکه بگم تف تو اون چشمات کثافت تو جای بابای این سن داری نکبت😡😡
۲ هفته پیشسهیلا (ناظم گروه)
1سمانه جان دستت طلا بدجوری ما رو داری شیفته این رمان میکنی فقط کاش بذاری من این مردک و از وسط نصف کنم که دیگه اینجوری چشم به خورشید ندوزه😐
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1وویی حس بدی از داریوش میگیرم 😐😐