پیمان به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و هفتم :
یه ساعتی از ورودمون به شهر گذشته بود که حیدری زنگ زد تا گوشه ی خیابون نگه داریم و یه چیزی بخوریم. البته نه ساندویچ گرم و خوشمزه، لقمه های سرد و خشکی که خودش از خونه آورده بود. هممون بدون هیچ اعتراضی غذامونو خوردیم، منم حسرتامو تو دلم نگه داشتم و به هیچکس نگفتم دوست داشتم قبل از مردنم غذای بهتری نصیبم بشه!
- شاید اگه الان برگردیم عقب هیچوقت با مامان نمیرفتم...
همینکه اینو گفتم همÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
مرضیه
2خسته نباشی زهراجوونم 😘❤️ به دل نگیرعلی جونم این احمداکلن مودین 🤦 ♀️
دیروز
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم گلی🫶♥️ 😍 بچه ها نکته ی این پارت و فقط یکی متوجه شد یعنی؟😎
دیروزمیم
1ولی با تمام غرور و خودسیفتگی و مودی و هرچی که بهش میگن احمد تنها کسی بود که می تونست رفتار عادی و بدون اغراقی باهاش داشته باشه بقیه هم الان درغیاب علیرضا راحت دلشوره هاشونو خالی می کنن،کلا همین حضورش ثابت می کنه آدم خوبیه که ظاهرش نشون نمی ده ولی همیشه به بقیه کمک می کنه 🙏🏻❤️
دیروز
زهرا باقری | نویسنده رمان
آره واقعاً چون یه آدم رک و بی طرفه و با علیرضا همونجوری رفتار میکنه که واقعا هست، یکم خودشیفته هست ولی مرام خوبی هم داره با وجود غریبه بودن
دیروزNegar
1سیاوش ایز دت یو؟؟
دیروز
زهرا باقری | نویسنده رمان
یس🤣😍
دیروزzizi🐰
1احمد اسم بابامه و تایید میکنم حرفتو مرضیه جون:)
دیروز
لطفا صبر کنید...

زن سیاوش
1می بینم شوهرم گذر کرده.💅