پیمان به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و هشتم :
- پدرت با چه روحیه ای اینجا زندگی میکنه؟ دیگه حالم از هرچی سنگ و صخره ست بهم می خوره.
- اون عادت کرده، ظاهراً که راضیم هست.
- ولی اگر من اینجا بمیرم خاطره ی خوبی براش نمیمونه!
همونطوری که از شیشه ی پنجره به بیرون نگاه میکردم متوجه شدم احمد زل زده به نیم رخم. احمد... یکم سخت بود راحت بودن با حیدری ولی باید عادت میکردم. البته اگر عمری باقی میموند.
از بس استرس داشتم نوک انگشتام
لطفا صبر کنید...

Negar
0بدبخت علیرضا فکر کنم با این شدت ترس اخرش از سکته بمیره