پارت هفتاد و هشتم :

- پدرت با چه روحیه ای اینجا زندگی می‌کنه؟ دیگه حالم از هرچی سنگ و صخره ست بهم می خوره.
- اون عادت کرده، ظاهراً که راضیم هست.
- ولی اگر من اینجا بمیرم خاطره ی خوبی براش نمی‌مونه!
همونطوری که از شیشه ی پنجره به بیرون نگاه میکردم متوجه شدم احمد زل زده به نیم رخم. احمد... یکم سخت بود راحت بودن با حیدری ولی باید عادت می‌کردم. البته اگر عمری باقی می‌موند.
از بس استرس داشتم نوک انگشتام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Negar

    0

    بدبخت علیرضا فکر کنم با این شدت ترس اخرش از سکته بمیره

    ۵ دقیقه پیش
  • مرضیه

    1

    عشقم عالی بودخسته نباشی 😉😘 فقط خداخودش کمکشون کنه ان شاءالله 😔

    ۴۵ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️