پارت هفتاد و ششم :

- ماهان تندتر برو! تندتر دیگه!
- بابا اگه تندتر از این برم هممون میریم اون دنیا، این چجوری جا نمی‌مونه؟!
صدای ماهان خیلی واضح داشت می‌لرزید و وقتی دقت کردم دیدم حق هم داره. سرعتمون بیش از حد مجاز بالا بود و وقتی چرخیدم عقب دیدم خبری از حیدری هم نیست. ماشین اونقدر سریع میرفت که انگار وصلش کردن به هواپیما. حتی نمیشد خونه های اطراف و درست حسابی دید و از کنار همه چیز مثل برق رد میشدیم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    همینم از علیرضا بعید بود،همش بلده ایرادارو بگیره و بگه هیچ کاری نکردن بخصوص حیدری و پیمان،دیگه فکر اینم نمی کنه همه بخاطر اون این خطرارو به جون خریدن وگرنه جنا با اونا کاری نداشتن 😏🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نبابا علیرضا که خیلی پیمان و قبول داره و ازش ممنونه، ولی خب حیدری رو قبول کن که می‌ره رو اعصاب با غرورش

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️