پارت بیست و دوم :
بیتوجه به دنا از جایش بلند شد و به سمت دیگر اتاقک رفت، استکانش را از چای پر کرد و به سر جایش بازگشت.
_ اگه این آمدن و رفتنها ادامه داشته باشه مجبور میشم از خوابگاه اخراجت کنم.
دنا با نگرانی سرش را بالا آورد و به منصوری چشم دوخت.
_ اون طوری نگاهم نکن! به فکر این بودم بلوک و اتاقت رو عوض کنم ولی هیچکس حاضر نیست باهات هماتاق بشه.... همه ازت میترسن.
اخم کرد و با شک و تردید به جثهâ€
لطفا صبر کنید...

محی
0یچیزی کاملا واضح نمیزاره دنا به مهیار یا رفتن پیشش فکر کنه میخواد جلوشو بگیزه ولی چرا؟..