پارت بیست و سوم :
خودش را مجبور کرد از جایش بلند شود و دوباره به راه بیافتد. همزمان به این فکر میکرد که شاید بهتر باشد از نسترن کمک بخواهد.
چند ثانیهای این ایده را در ذهنش بالا و پایین کرد تا اینکه از فکر کردن به آن پشیمان شد. نمیتوانست او را بیشتر درگیر کند. نه نسبتی با هم داشتند و نه دنا میخواست آدمهایی که تهدیدش میکردند، در صورت عدم دسترسی به او، به سراغ نسترن بروند.
منصفانه نبود.
باید
لطفا صبر کنید...

محی
0کاش زودتر یه جایی رو پیدا کنه و از خوابگاه بزنه بیرون بچم بخاطر چندرغاز پول تاکسی مجبوره اینو تحمل کنه هوفف خدایا حکمتتو شکر