خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و یک :
ـ بابامه؟
نگاهش دوباره روی صفحهی گوشی افتاد.
دستهاش هنوز میلرزید.
ـ آره...
صداش آنقدر آروم بود که به زحمت شنیدمش.
نگاهم رفت سمت گوشی.
ـ پس چرا جواب نمیدی؟
لبش رو به هم فشار داد.
ـ نمیتونم.
ابروهام درهم رفت.
ـ ترنم، نصف شبه. بابام این موقع زنگ زده. معلومه یه چیزی شده.
سرش رو پایین انداخت.
ـ برزین...
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0شاید بهش *** شده و فقط پدر برزین درجریانه