حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و شصت :
[مارال ـ تهران، نیمهشب]
نمیدانستم چقدر از رفتن زن گذشته بود. اینجا زمان معنایش را از دست داده بود؛ نه پنجرهای وجود داشت که بتوانم از روی تاریکی و روشنایی آسمان ساعت را حدس بزنم، نه صدایی که عبور دقیقهها را به من یادآوری کند. فقط درد مچهایم بود، سرمایی که از زمین به استخوانهایم میرسید و سردردی که هر بار سرم را تکان میدادم، مثل میخی از پشت جمجمهام تا کنار چشمهایم فرو
لطفا صبر کنید...

عاطی
0ساحل وحشی.. مارال دوام بیار حوب محکم بودی آفرین