دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و یک :
کلافه از خودم، از سرویس بهداشتی بیرون آمدم و به سمت چمدانهایم رفتم.
- من دارم میرم
فرید سریع از جایش پرید و با تعجب و دلخوری گفت:
- داری میری؟ یعنی چی اونوقت؟
- یعنی با داداش آنا دیگه همسفر نمیشم
فرید داد زد
- چرا تا نیم ساعت پیش فرید جونت بودم حالا شدم داداش آنا؟ تو که همه چیزا میدونستی
- چون فکر میکردم تو باهاش فرق داری ولی حالا میبینم تو هم همدستشی
اینبار عصبانی
لطفا صبر کنید...
