دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و دوم :
دلوین توی سالن همراه مادرش منتظرم بودند.
جواب سلام و احوال پرسی مادرش را به گرمی دادم و در فرصتی که مادرش حواسش نبود، بازوی دلوین را توی دستم گرفتم و به سمت اتاقش هلش دادم.
وارد اتاق شدیم و در را پشت سرم بستم. ترسیده بود. این را مردمک چشمانش فریاد میزد
- گوش کن الهه
سیلیای توی صورتش زدم که برق از سرش پرید.
- حق داری بگی اصلاً به تو چه زندگی خودم بود ولی خوب گوش کن حرفاما میزن
لطفا صبر کنید...
