پارت بیست :

از عصبانیت معده‌ام به سوزش افتاد. سراغ یخچال و کابینت‌ها رفتم و در نهایت به خوردن کمی سیس رایس و کره بادام زمینی اکتفا کردم.
باز با فرید تماس گرفتم
- کجایی؟ اگه کارت طول میکشه من برم، بخدا جدی میگم ناراحت نمیشم
- اومدم عزیزم، اومدم... یه قهوه بذار تا رسیدم بخورم و بریم
قهوه‌ساز را روشن کردم و همان زمان فرید وارد ویلا شد. تا رسیدنش به آشپزخانه قهوه‌اش آماده شده بود.
فنجان Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • macani

    2

    عجبب، ن بابا 😶

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️