پارت پنجاه و دوم :

پیام از هلنا بود: “ما رسیدیم میدون معلم یه وانتی تو میدونه داریم ازش میوه میخریم . جاده عالی بود. تو چیکار میکنی؟ هنوز داری حلیم هم می‌زنی پای دیگ خاله گوهر؟”
نفس آرین رفت. وحشت زده هینی گفت و وقتی نگاه همه سوی او چرخید به ناچار دستش را روی پهلویش گذاشت و نالید:
- آخخخخ.... آخ پهلوم...
- چی شد بابا جان؟
خم شد و از همان پایین در حالیکه صورتش را مثلا از درد جمع کرده بود جواب داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آرین در رمان این رابطه باگ دارد آرین
تصویر شخصیت دنیا در رمان این رابطه باگ دارد دنیا
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای این چندروز همکارم رفته مرخصی و کلی مجبور شدم شیفت بیشتر بمونم دیگه شبا وقت نکردم رمان بخونم..

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    در عوض یکجا میخونی 🥰❤️

    ۲ روز پیش
  • شادان

    0

    یعنی جایزه خوش شانس ترینا رو باید بدن به اینا ..

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • شادان

    0

    واای این سکسکه های دنیا چقد رو مخه.. قشنگ تابلو میکنه یه چی شده

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اینقدر شوک روحی داشته این چند وقت میترسم آخرش خفه بشه طفلک 😂

    ۲ روز پیش
  • شادان

    1

    واای اونجا که هلنا داشت پرتقال بو میکشید قشنگ هوس پرتقال کردیم

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چجوری تو اون وضعیت تونستی هوس پرتقال کنی😂😂

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️