این رابطه باگ دارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و یک :
- خوبم. ... داداش مرسی.
حلیمه هنوز مشغول جستجوی تصویر مرد جوان در ذهنش بود . عاقبت بعد از یک سرچ پیشرفته باز هم نتیجه ای نگرفت و سبد حصیری بزرگی که از مواد غذایی پر کرده بود به دست آرین داد و گفت:
- یُمه... این سبدو وردار ببر پایین بذارش تو ماشین. مام همی حالا میاییم.
آرین خم شد و سبد بزرگ را از روی زمین برداشت. از در که بیرون میرفت زیر لب گفت:
- پس ما پایین منتظرتون هستیم حلیمه خانم. <
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بعله بالاخره راه افتادن
۱ هفته پیششادان
0دوتا ماشین میگیرفتن خب اینجوری که له میشن تا برسن
۱ هفته پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای دختر!!😁😁😁 دوتا ماشین باشه که دیگه چجوری دل دنیا بره واسه پسرمون؟
۱ هفته پیشتمنا
0یاخدا..این هلنا دیگه چه موجودیه. نکنه کل راه داره تعقیب ش میکنه 😱🤯خدابخیر کنه
۱ هفته پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
هلنا باید پلیس میشد همش تو کار مچ گیریه😁
۱ هفته پیشتمنا
0نبابا شادان جان..دوتا ماشین بود که حالا دل دنیا واسه آرین نمیرف😍🥰☺️همین لحظه هاس که عاشقانه هارو میسازه🤭یعنی منم به دلم نشسته این پسر چه برسه به حلیمه خانم😄
۱ هفته پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
همینو بگو 😂😂 تموم سفر دماوند یه طرف این تو ماشین کنار آرین نشستن یه طرف 😁❤️❤️❤️❤️
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0به به بالاخره همسفر شدن 😅😅