پارت صد و چهل و چهارم :

حرارتِ تنفسم روی شیشه لایه‌ای از مه نشاند؛ غباری کدر که همان تصویر مات و بلورینِ دخترم را هم از من ربود. با شتاب و وحشت، با گوشۀ آستینِ گشاد لباس بیمارستان روی شیشه کشیدم تا دوباره خطوط تنِ کوچکش را ببینم. حسی جنون‌آمیز، مثل آتشی که در علفزار خشک بیفتد، در بندبند استخوان‌هایم زبانه کشید. این فاصلۀ چند سانتی‌متری، این دیوار شفافِ لعنتی که میان آغوش تهیِ من و پاره‌تنِ غرق در سیم و لولهâ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون حنانه جون دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار💞💞

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️