پارت صد و چهل و چهارم :
حرارتِ تنفسم روی شیشه لایهای از مه نشاند؛ غباری کدر که همان تصویر مات و بلورینِ دخترم را هم از من ربود. با شتاب و وحشت، با گوشۀ آستینِ گشاد لباس بیمارستان روی شیشه کشیدم تا دوباره خطوط تنِ کوچکش را ببینم. حسی جنونآمیز، مثل آتشی که در علفزار خشک بیفتد، در بندبند استخوانهایم زبانه کشید. این فاصلۀ چند سانتیمتری، این دیوار شفافِ لعنتی که میان آغوش تهیِ من و پارهتنِ غرق در سیم و لولهâ
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون حنانه جون دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار💞💞