پارت صد و چهل و سوم :

هر جرعه از آن آب‌قند ولرم شبیه سرکشیدن تیغ از گلوی خشکیده‌ام می‌گذشت؛ اما برای به دست آوردن همان اندک توانی که مرا به دخترم می‌رساند، تلخی‌اش را به جان خریدم. تنم هنوز از پس‌لرزه‌های شوک و بیهوشی سست بود و انگار پیوندهای میان استخوان‌هایم از هم گسیخته بود.
سهند لیوان یک‌بارمصرف را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت و بازویم را با احتیاطی بی‌اندازه گرفت و لبه‌های پتو را کنار زد.
ـ Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    0

    چرا تموم نمیشه😵 💫😵 💫😵 💫

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    0

    خیلی ممنونم از پارت قشنگتون🥰

    ۷ روز پیش
  • فخری

    1

    خدا قوت حنانه جون مرسی بابت پارت قشنگت چی بهتر از تولد نوزادبه آدم حس و حال خوبی میده🙏🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️