پارت صد و چهل و سوم :
هر جرعه از آن آبقند ولرم شبیه سرکشیدن تیغ از گلوی خشکیدهام میگذشت؛ اما برای به دست آوردن همان اندک توانی که مرا به دخترم میرساند، تلخیاش را به جان خریدم. تنم هنوز از پسلرزههای شوک و بیهوشی سست بود و انگار پیوندهای میان استخوانهایم از هم گسیخته بود.
سهند لیوان یکبارمصرف را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت و بازویم را با احتیاطی بیاندازه گرفت و لبههای پتو را کنار زد.
ـ Ø
لطفا صبر کنید...

Hani
0چرا تموم نمیشه😵 💫😵 💫😵 💫