پارت صد و چهل و پنجم :
***
دستهای سهند با شتاب روی بازوهای یخزدهام نشست؛ محکم، اما پر از مدارا. مرا به سینهاش فشرد تا تکانهای وحشیانۀ شانههایم مهار شود. لبهایش به شقیقهام چسبید و طنین صدایش، از لابهلای دندانهای کلیدشدهاش، سعی داشت سدی در برابر طوفان هراسم بسازد:
ـ هیس… آروم بگیر جانِ سهند. به پیر، به پیغمبر قسم نمیذارم پات به اون دادگاه لعنتی کشیده بشه. پروندهش اونقدر کثافت و لجن
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
وکیلی
0نویسنده عزیزخسته نباشیدطولانی وقشنگ بودبعدازتمام غصه هاوغمهاپروازبالاخره به شادی وآرامش رسید
۱۴ ساعت پیشتارا
0رمانت عالی بود و عالی هم تموم شد نورا نقطه عطف این رمان و زندگی این دونفر بود
۱۷ ساعت پیشهناسه
2سلام نویسنده جون .رمانت عالیی بود. عالی تمامش کردی. واقعا اگه ما انسان ها یاد بگیریم که پشت و پناه هم باشیم مخصوصا زن و شوهر ها دنیا گلستان میشه. منتظر رمان های ودیگه ات هستم. خدا پشت و پناه خودت و قلمت
۱۷ ساعت پیشفرزانه
1سلام نویسنده جان خدا قوت انشاءالله همیشه موفق و سربلند باشی و عاقبت بخیر
دیروزفخری
1بسیار سپاسگزارم حنانه جون بابت رمان خوبت خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
دیروز
لطفا صبر کنید...

شهناز
0سلام خسته نباشی واقعا عالی بود ممنون