خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و پنجم :
چند دقیقهای که گذشت کیوان به سمتم آمد. بدون حرفی مچ دستم را گرفت و نگاهش کرد. هنوز قرمز بود و کم کم داشت کبود میشد.
با دست چانهام را بالا آورد.
- از اینکه مدام باید ازت عذرخواهی کنم از خودم بدم میاد... ولی خب تو جون منی، مقصر باشم یا نباشم دلم نمیاد ازم دلخور باشی... میدونم زیاد دارم سخت میگیرم ولی جون دلم تو هم یکم مراعات کن کمتر روی نقطه ضعف من دست بذار
فکری کرد و با تعجب پرسید:
لطفا صبر کنید...
