خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و ششم :
پاهایم از ایستادن به درد آمده بودند. از دریا برگشتم و روی شنهای ساحل نشستم. زیر باران خیس شدن تا سر حد مریض شدن را دوست داشتم. دیوانه بودن که شاخ و دم ندارد.
- سارا تو دیوونهای بخدا
صدای کیوان بود که با عصبانیت به سمتم میآمد.
دستم را گرفت و از جا بلندم کرد. منتظر واکنش من نماند و دنبال خودش به سمت ماشین کشاند. در را باز کرد و به داخل هلم داد. بخاری را روشن کرد و منی که فکم داشت Ù
لطفا صبر کنید...
