پارت سی و چهارم :

هراسان از جایم بلند شدم که نگاهم به دختری خورد؛ دختری که با موبایلش داشت از من عکس می‌گرفت . اخم‌هایم در هم رفت. با نگرانی و لحنی که سعی داشتم جلب توجه نکنم، پرسیدم:

ـ چیکار می‌کنی؟

لب‌هایش را غنچه کردو با لحن کش‌داری گفت:

ـ جوووون!

و بعد هم خندید

صورتم را جمع کردم و نگاهش کردم که شانه‌اش رو بالا انداخت و گفت:

ـ آخرین سوژه عکاسی من، توی جوجه با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارتمیس

    2

    نمیتونم صبر کنمم😫😫

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    قربون صبوری تون ❤️ منتظرتون نمیذارم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    0

    وای عجب جایی تموم کردی زهره جون. وای که چقدر ازپارسا بدم اومده مردک بی مصرف ممنون زیبابود و عالی.

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    2

    وای خوب شد لحظه ای رسید که پارسا به آیدا سیلی زده بود، اینجوری احتمال بیشتری داره حرفای آیدا رو باور کنه و بهش تهمت خیانت نزنه

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️