خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت هشتاد و یک :
تهدید کرد! خیلی واقعی و جدی تهدید کرد که دیگر حتی جرات نطق زدن نداشتم چه برسد به حرف زدن!
گفت یک راه حل! یک راه حل و حق انتخابی که وجود نداشت!
به زور لب جنباندم:
_ باید چه کار کنم؟!
خیلی دوست داشتم هرچه زودتر بدانم چه خوابی برایم دیده که اینطور توی فکر فرو رفته بود!
سیگار دیگری آتش زد و خیره به فندک طرح دارش؛ جوابم را با لحنی خنثی داد.
جوابی که نفس را در سینه ام حبس کØ
لطفا صبر کنید...
