پارت هشتاد :

درمانده وار....با بیچارگی تمام؛ قدمی جلو رفتم و روبه روی قد و هیکل بزرگش ایستادم.
بدبختی از وجناتم شره میکرد پس فقط نالیدم:

_ ببین خان دایی...بشیر سالار...اصلا هرکسی که هستی.من بخت برگشته فقط به خاطر نجات خانواده ام دست به این کار زدم. من ...من اصلا نمیدونستم قراره اینجوری بشه.
گفتم یه کاری براشون انجام میدم تهش آینده ی خودم و خانواده ام یه عمر تامینه. فکر نمیکردم بخوان بهم کلک بز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای چه جای حساسی تموم شد😃 کاش پارت هدیه داشتیم

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️