خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت هشتاد :
درمانده وار....با بیچارگی تمام؛ قدمی جلو رفتم و روبه روی قد و هیکل بزرگش ایستادم.
بدبختی از وجناتم شره میکرد پس فقط نالیدم:
_ ببین خان دایی...بشیر سالار...اصلا هرکسی که هستی.من بخت برگشته فقط به خاطر نجات خانواده ام دست به این کار زدم. من ...من اصلا نمیدونستم قراره اینجوری بشه.
گفتم یه کاری براشون انجام میدم تهش آینده ی خودم و خانواده ام یه عمر تامینه. فکر نمیکردم بخوان بهم کلک بز
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وای چه جای حساسی تموم شد😃 کاش پارت هدیه داشتیم