پارت شصت :
دلم میخواست گریه کنم نه از سر لجبازی… از درد اینکه کسی که تمام دنیای من بود حالا میان من و دنیایم ایستاده بود.نگرانی هایشان را درک می کردم اما کاش میدانست سعید را از روی هیجان انتخاب نکردهام...و چه سخت است وقتی قلبت چیزی را میخواهد که پدرت از تو میخواهد آن را جدی نگیری و فراموشش کنی.
آن لحظه فهمیدم بعضی《 نه 》ها فقط یک کلمه نیستند بلکه دیواریاند که تمام آرزوهای آدم پشتشان
لطفا صبر کنید...
